چون این مطلب خیلی با حالم جور بود دوباره به روزش کردم...
می بینی در این ارتفاع زندگی٬به کجای جغرافیای باور رسیده ام؟؟!!
به خودم میگویم:بی خیال نوشتن!!!
بی خیال نوشتن!!!
بی خیال تو...!!!!!
هیچ اتفاقی نمی افتد!!!
اگر من بی خیال تو شوم٬اگر تو خودت را از من دریغ کنی٬اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم و
بی خیالت شوم(حتی در ظاهر!!)
اگر...اگر....و اگر هزار تا اگر دیگر جا خوش کنند در زندگی ام٬
هیچ اتفاقی نمی افتد ......
فقط در روزهای آینده یا سالهای بعد٬
یک حسرت در دل تو
و یک داغ در دل من
میماند....!!!!
من نمیدانم بار دیگر ـ اگر دلم خیلی تنگ شود ــ به سراغت بیایم
لبخند گرم تو٬کجای زندگی ام پرسه میزند؟؟
در کدام ثانیه ی بودنت خواهم ایستاد؟؟
سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان!!
روی خوش غرورت را ببوس!!
لج بازی های من هم سلام بلند بلند میرسانند!!!
وعده دیدارمان راس ساعت پشیمانی....!!!
بی شک
تو بی من خواهی زیست
من نیز بی تو٬ به یقین خواهم زیست
لیک در این میان
زندگی.....این خود زندگیست که لب چشمه٬ عطشناک میماند......!!!
شاید حرف آخر باشد.....!!!







