تبليغاتX
شب جدايي...

شب جدايي...

چون این مطلب خیلی با حالم جور بود دوباره به روزش کردم...

می بینی در این ارتفاع زندگی٬به کجای جغرافیای باور رسیده ام؟؟!!

به خودم میگویم:بی خیال نوشتن!!!

بی خیال نوشتن!!!

بی خیال تو...!!!!!

هیچ اتفاقی نمی افتد!!!

اگر من بی خیال تو شوم٬اگر تو خودت را از من دریغ کنی٬اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم و

بی خیالت شوم(حتی در ظاهر!!)

اگر...اگر....و اگر هزار تا اگر دیگر جا خوش کنند در زندگی ام٬

هیچ اتفاقی نمی افتد ......

فقط در روزهای آینده یا سالهای بعد٬

یک حسرت در دل تو

و یک داغ در دل من

میماند....!!!!

من نمیدانم بار دیگر  ـ اگر دلم خیلی تنگ شود ــ به سراغت بیایم

لبخند گرم تو٬کجای زندگی ام پرسه میزند؟؟

در کدام ثانیه  ی بودنت خواهم ایستاد؟؟

سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان!!

روی خوش غرورت را ببوس!!

لج بازی های من هم سلام بلند بلند  میرسانند!!!

وعده دیدارمان راس ساعت پشیمانی....!!!

بی شک

تو بی من خواهی زیست

من نیز بی تو٬ به یقین خواهم زیست

لیک در این میان

زندگی.....این خود زندگیست که لب چشمه٬ عطشناک میماند......!!!

شاید حرف آخر باشد.....!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 17:9  توسط طرقه  | 

چرا......؟؟

میخوام باهات حرف بزنم ولی.............

ترس از غریبگی هات ترس از سرد بودنت  ترس از رفتنت مرددم می کنه!!!!

چرا ؟؟؟

چرا؟؟؟

چرا اینقدر ازم دوری؟!!!

چرا اینقدر ازم دور شدی!!!!!؟

چرا بهم حق نمیدی؟!

چرا میخوای آرووم باشم؟!!

مگه من غیر از <<تو>> پناهگاهی واسه خستگیام دارم؟؟؟!!!

فقط بگو چرا باهام غریبگی میکنی؟!

                                               همین............

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 16:48  توسط طرقه  | 

دلتنگی...

همیشه وقتی میام سراغ وبم یعنی در حال شکستنم!!!

نمیدونم این بغض و کجا فریاد بزنم!؟...

پرم از درد و دلتنگی ولی انگار راه گلومو با سکوت بستن!!!

بیقرارم...................................................................!!

فقط میگم:

زود برگرد!!!!

                 منتظرم!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 15:50  توسط طرقه  | 

روزاي...

چه روزايي هستن اين روزا...!!!!

انگار روزهاي آرامش واسه منو دلم يه خوابه كه هراس بيدار شدنمون آزارمون ميده.

حالا كه به عقب نگاه ميكنم؛حتي وبمو مرور مي كنم؛ فقط به روزهاي رفته ام لبخند ميزنم!!!

روزهاي انتظار....چشم براهي...بي خبري...

توي يه بهت عجيبم!!!! دلم نمي خواد به روزهاي عذابم فكر كنم؛ولي نميدونم چرا...!!؟؟

انگار صداي شب جدايي گره كورييه كه از گذشته ام باز نمي شه!

بعضي وقتا دلم شنگول و مست از روزاي خوب امروزش ؛از گذشته غافل ميشه، ...

فقط ترسش تكرار گذشته است ...و عبرت نگرفتن از شنيدن صداي تق و توق شكسته شدنش...

                                              نياد اون روز....




+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 19:21  توسط طرقه  | 

حيات خلوت

خيلي سخته كه آدم همه ي داشته هاشو اونم داشته هايي كه رنگ و بوي دل ميده رو

به آتيش بكشه ، يا همه رو به نابودي بسپاره!!!

خيلي وقته كه اين فكر تو سرمه...خيلي باهاش كلنجار رفتم .

اوايل حتي خيالشم پر از استرسم مي كرد.همه ي دل نوشته هام تو تقويمم نگاشته شده  .

گاهي كه هواي وبمو مي كردم ، چندتايي شو كه احساس كمتري داشت ، ميذاشتم روش.

حالا هرچي زمان مي گذره و به لحظه ي  رفتن از اصفهان نزديك ميشم ، باورم پررنگ تر از هميشه مي شه!!

انگار اين نصف جهان ، براي من و دلم قفس شده !!!

گرچه پر از خاطرات خوب و بد  بهترين دوران زندگيمه ، ولي...

دلم ديگه اينجا خوش نيست ، مي خوام برم تا به خودم برسم ؛ گرچه ، وقتي خودتو تو هجوم ناباوري گم كني

،ديگه اصفهان و ... نداره !!

همه ي داشته هاي عاطفيم اينجا نيست ، همه ي وجودم تو ا ين شهر سربي خلاصه نميشه ؛ اما نمي دونم

چيه كه مدام منو به وادي ترديد ميكشونه !!! مث سايه دنبالمه و انگار از آزار من لذت مي بره !!!

خروارها سوال بي جواب روي ذهن خسته م تلو تلو مي خوره.خيال بي پاسخ موندنشون مشوشم مي كنه.

دايره ذهنم،روحم ، وحتي جسمم ، با دلتنگي هام بسته شده!!!

اين روزا حتي ورزش كردن آرومم نمي كنه( اونم فوتسال) ، ديگه نواي خوش استاد و سوز صداي دلنشينش به

مزاق دلم خوش نمياد...!!!

امشب نمي دونم چطور شد  به "مسافري" كه خيلي وقته تو جاده تنهايي قالم گذاشته ، گفتم چي تو كلمه !!

بنظر  اومد ناراحت شد،حتي اگه ناراحتم شده بود ؛ دليلشو نفهميدم و از برخوردش هاج و واج موندم!!!

اصلا حوصله ي كسي رو ندارم! ، حرف زدن عادي ديگران كلافه م مي كنه! ؛ قشنگ ترين حرفا واسم سكوته...

نمي دونم چرا لذت تنهايي اينقدر آرومم مي كنه؟؟!!!

شايد تو اين حيات خلوت ، كه البته الان همچين خلوتم نيست ، و پج پج بچه ها شولوغش كرده ؛ يه غار تنهايي

بسازم ؛فقط واسه خود مو دلم !! مي خوام تا وقت رفتن تنهايي و بي دغدغه تجربه كنم؛


لذت روزهاي بي خبري  از دنياي فعليم ،نزديكه...

جاده صدام مي زنه...و من مشتاق تر از هميشه،كنار ايستگاه انتظار  ؛ بي تاب لحظه ي رفتن مي مونم...

                                ((88/4/28 _00:48 ساعت))







+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 20:1  توسط طرقه  | 

خدایا به من قدرتی بخش که
در برابر دشمنی ، عشق

در برابر زخم زبان ، گذشت
در برابر شک و تردید ، ایمان
در برابر نومیدی ، امید
در برابر تاریکی ، روشنایی
و در برابر اندوه ، شادمانی نشان دهم

امام علی (علیه السلام)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 20:8  توسط طرقه  | 

پروردگارم ،مهربان من
از دوزخ این بهشت، رهایی ام بخش!
در اینجا هر درختی مرا قامت دشنامی است
و هر زمزمه ای بانگ عزایی
و هر چشم اندازی سکوت گنگ و بی حاصلی ...
در هراس دم می زنم
در بی قراری زندگی می کنم
و بهشت تو برای من بیهودگی رنگینی است
من در این بهشت ،
همچون تو در انبوه آفریده های رنگارنگت تنهایم.
"تو قلب بیگانه را می شناسی ، که خود در سرزمین وجود بیگانه بودی"
"کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم"
دردم ، درد "بی کسی" بود

" دکتر علی شریعتی "

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 19:40  توسط طرقه  | 

خداحافظ همين حالا....

هيچي مثل كاغد نمي تونه بار دلتنگياي آدمو به دوش بكشه.هيچ كس به اندازه قلم نميتونه

دلنوشته هامو به سينه ي سپيد دوست داشتني بسپاره!!انگار اين جعبه با همه ي ادعاش فقط 


نميدونم چرا نميتونم بهش دل بدم؟!! گرچه خيلي از مواقع  به اجبار تن به گوش و دلم مي سپاره.

.

.

.

از روزاي ترديدم خيلي فاصله گرفتم به لطف دوستاي خوبم!!! ديگه تعلق عاطفيم آزارم نمي

ده(( آخه هواش از سرم پريده)) .......به خودم و خودش فرصت دادم.آخه خيلي ....بي خيال ...


فكر مي كردم اين فاصله  خيلي بهم نزديكمون كنه اما...فكر كردم برگشته كه جبران كنه.برگشته

كه  روزاي خوشمون تكرار شه.برگشته كه با هم دنيا رو به فراموشي بسپاريم.برگشته كه...به

قول خوش"زهي خيال باطل"...!!!


5شنبه جمعه بادوستاي خوبم رفتيم هكده زاينده رود.وحشتناك خوش گذشت .دنيارو به

فراموشي سپرده بودم با آداماش!!! ديگه تو خوشيام*تنهايي يه مسافر يا دلتنگياش غمگينم

نمي كرد...!!!!


خيلي چيزا ياد گرفتم:

ياد گرفتم دنياي گذشتني ارزش غصه خوردن  واسه نداشته هارو نداره...

ياد گرفتم گاهي بايد رو دل پا گداشت و رد شد...

ياد گرفتم وقتي ديگران واسه  من و تنها يام .من و دلتنگيام ارزشي قائل نميشن بايد مث

خودشون شد!!!

ياد گرفتم سر احساساتم لجبازي نكنم...

ياد گرفتم خودمو سر بار تعلق عاطفي اجباري نكنم!!!

ياد گرفتم كه بايد ياد بگيرم واسه هميشه خداحافظي كنم!!!

خداحافظ روزهاي ترديدو تعللم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 11:21  توسط طرقه  | 

ترمی که گذشت...

ماهی که گذشت پر از فراز و نشیب های خسته کننده و نو بود....

فصل  امتحانات...و کابوس شب های پر استرس من!!!!

ترمی که پشت سر گذاشتم و درسی که از چند واحد ناقابل حذف شدم ،نوید  دسته گلی جدید

 می داد

.غیبت های مکرر،ننوشتن جزوه،بازی های حساس لیگ که به لطف  فدراسیون همش

 وسط هفته بود و کسالت جسمی و روحی شدیدی که داشتم،همه و همه دست به دست

 هم دادن تا با نهایت بی اعتماد بنفسی،فرجه ها رو  سپری کنم....

گرچه به لطف هم کلاسی های گلم،۱ساعت مونده به امتحان درسارو مرور  می کردم،

اما نداشتن آمادگی کافی روحیه ی ترم قبلو ازم گرفته بود....

هر چی و هر جور بود گذشت...البته غیر از ۱ از درسام<<نقد سوژه>> که ۱۶شدم،

مابقی بالای ۱۸ بود ،و این واسم جای عبرت داشت که با یه کم همت میتونستم

معدلم و بهتر از اینا بشم.......!!!!

با این تفاسیر خذا رو شکر <<هزار مرتبه>> که بخیر گذشت.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت 19:8  توسط طرقه  | 

دل نوشته ها...

چشمان ما ديگر نقطه اي براي برخورد پيدا نمي كنند....

به همين سادگي اسير شديم!!!

خوب يادت هست؟!!

    در غوغاي همه ي دلواپسي ها : برق به چشمان هم قرض مي داديم.

                   و در اين خاموشي...برق چشم تو از چشمان من رفته!!!

                                   شايد دلت به حال فانوس چشم هاي ديگري سوخته بود!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 19:58  توسط طرقه  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 12:27  توسط طرقه  | 

برای ققنوسی که به من یادآور شد...بازهم خدا هست

گفتم: خداي من، دقايقی بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودی، من آنی خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خويش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره نشسته بودم.

گفتم: پس چرا راضی شدی من برای آن همه دلتنگی، اينگونه زار بگريم؟

گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره ای است که قبل از آنکه فرود آيد عروج می کند، اشکهايت به من رسيد و من يکی يکی بر زنگارهای روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشی و از حوالی آسمان، چرا که تنها اينگونه می شود تا هميشه شاد بود.

گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگی بود که بر سر راهم گذاشته بودی؟

گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايی نمی رسی، تو هرگز گوش نکردی و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهی رسيد.

گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتی؟

گفت: روزيت دادم تا صدايم کنی، چيزي نگفتی، پناهت دادم تا صدايم کنی، چيزی نگفتی، بارها گل برايت فرستادم، کلامی نگفتی، می خواستم برايم بگويی آخر تو بنده من بودی چاره ای نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردی.

گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندی؟

گفت: اول بار که گفتی "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خدای تو را نشنوم، تو باز گفتی خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايی ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار می کنی همان بار اول شفايت می دادم.

گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...

گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 22:0  توسط طرقه  | 

حرف هایی که چشم میخواهند...نه گوش!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:48  توسط طرقه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:43  توسط طرقه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:41  توسط طرقه  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 18:39  توسط طرقه  | 

شبهای تنها یی...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 19:33  توسط طرقه  | 

سقوط

صبر كن !

من فريبت دادم و به تو دروغ گفتم

قرباني يك غرور احمقانه بودم

التماس كردم و حقيرانه به فلاكت افتادم

جنگيدم و تاوان اشتباهاتم را پرداخت كردم

حالا من معني سقوط بهشت را فهميدم

از عرش آسمانت من را اين پايين نگاه كن !

اشك هاي شيشه اي ام بي صدا  مي ريزند

براي كساني كه بهشت را نديده با آن خداحافظي كردند!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 12:11  توسط طرقه  | 

بر باد رفته...

می بینی در این ارتفاع زندگی٬به کجای جغرافیای باور رسیده ام؟؟!!

به خودم میگویم:بی خیال نوشتن!!!

بی خیال نوشتن!!!

بی خیال تو...!!!!!

هیچ اتفاقی نمی افتد!!!

اگر من بی خیال تو شوم٬اگر تو خودت را از من دریغ کنی٬اگر من به دریغ کردن های تو لج کنم و

بی خیالت شوم(حتی در ظاهر!!)

اگر...اگر....و اگر هزار تا اگر دیگر جا خوش کنند در زندگی ام٬

هیچ اتفاقی نمی افتد ......

فقط در روزهای آینده یا سالهای بعد٬

یک حسرت در دل تو

و یک داغ در دل من

میماند....!!!!

من نمیدانم بار دیگر  ـ اگر دلم خیلی تنگ شود ــ به سراغت بیایم

لبخند گرم تو٬کجای زندگی ام پرسه میزند؟؟

در کدام ثانیه  ی بودنت خواهم ایستاد؟؟

سلام مرا به روزهای تعلل ات برسان!!

روی خوش غرورت را ببوس!!

لج بازی های من هم سلام بلند بلند  میرسانند!!!

وعده دیدارمان راس ساعت پشیمانی....!!!

بی شک

تو بی من خواهی زیست

من نیز بی تو٬ به یقین خواهم زیست

لیک در این میان

زندگی.....این خود زندگیست که لب چشمه٬ عطشناک میماند......!!!

شاید حرف آخر باشد.....!!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 20:51  توسط طرقه  | 

عید نزدیک است...


ديشب در خواب، 
پيرمردي دندانش را به من عيدي داد!
گفت تا وقتي نان نباشد،
لازمش ندارد...
سال
نو،
و دردهايي که کهنه تر مي شوند،


احتمالا مبارک!!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 20:5  توسط طرقه  |